
پیرمردی درساحل دریا درحال قدم زدن بود.به قسمتی ازساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزرومد درآن جا گرفتارشده بودندودخترکی رادیدکه ستاره های دریایی رامی گرفت و یکی یکی آن هارابه دریا می انداخت. پیرمردبه دخترک گفت:((دخترکوچولو توکه نمی توانی همه ی این ستاره های دریایی را نجات بدهی؛آن هاخیلی زیادهستند.)) دخترک لبخندی زدوگفت:((می دانم ولی این یکی رامی توانم نجات دهم ویک ستاره دریایی به دریا انداخت واین یکی وبه دریا انداخت واین یکی...........)) www.8Behashtgroup.com...
ادامه مطلب